تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

هوای پریدن آبی ست آسمان را رنگ آبی بزنیم

جمعه سی ام مرداد 1388

27مرداد 1388

تولد 

 

افسوس ما اندکی دیر به دنیا آمدیم.....


15:50 | نسرین |

چهارشنبه هفتم مرداد 1388

مرا یاد آوری یا نه.......؟:D

این روزها که میگذرد

                                  شادم

این روزها که میگذرد

                               شادم  که میگذرد

                                                     این روزها

                 شادم که میگذرد...!!!!!


نه چندان بزرگم

               که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

               که خود را بزرگ....

گریز از میا نمایگی

                 آرزویی بزرگ است؟؟؟؟

 

 

گویا  !!!! ما آمدیم  !!!

 

           

 

 


12:13 | نسرین |

جمعه هشتم شهریور 1387

تولد.....27مرداد 87

 

 

       و......

۱۲روز گذشت از روزی منتظرش بودم

روزی که صدای ونگ ونگ اینجانب را شنیدند

چه زود رسید...

چه زود گذشت...

چه زود خاطره شد....

چه خوب گذشت.....

چه مناسبت خوبی....

 

دوستون دارم به همون اندازه ای که باید....تقدیم به همه ی کسایی که منو فراموش نکردن!!!!

 

((پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود ... و به ماهی نگاه میکرد ... و میگفت : سقف قفس شکسته .. چرا پرواز نمیکنی؟؟))

 


11:22 | نسرین |

چهارشنبه دوم مرداد 1387


هر روز صبح در آفریقا، وقتی خورشید طلوع می کند، یک غزال شروع به دویدن می کند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود.

هر روز صبح در آفریقا، وقتی خورشید طلوع می کند، یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند باید سریعتر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد.

                          مهم نیست غزال هستی یا شیر، با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن


18:29 | نسرین |

دوشنبه ششم اسفند 1386

....!!!!!!!!

هر موجودی در طبیعت (آنچنان است که باید باشد) و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست . آدمی هر چه روح می گیرد و هر چه از آنکه هست فاصله می گیرد ، از آنکه باید باشد نیز دورتر می شود و این است که هر که متعالی تر است ، از وحشت ابتذال ، هراسناک تر است و از بودن خویش ناخشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان!

 

(هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و دوباره شروع کند اما می تواند از همین الان شروع کند و پایان زیبایی بسازد)

 


23:17 | نسرین |

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386

با آسمونی ترین سلام ها

نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.نزديک ترين نقطه به خدانزديک ترين لحظه به

اوست

وقتي حضورش را درست توي قلبت حس ميکني

اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت تنها ماندي، درست همان جا که دلت

سخت مي خواهد او با تو حرف بزند

همان لحظه نوراني که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بريزي

وتا آخرين لحظه وجودت بباري . نزديک ترين لحظه به خدا مي توانددر دل تاريک ترين شب

عمرناخواسته تو ويا در اوج بزرگ ترين شادي دلخواسته تو رخ دهد ,مي تواند درست همين حالا باشد و

زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري. جايي که دلت بر

اي او تنگ است . زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات همان لحظه باشکوهي است که

با چشم با خودت خدا را مي بيني.درست همان لحظه که مي بيني او همه عظمت بيکرانش در قلب

کوچک تو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نوراني و متعالي شدن حست

را درک مي کني. آن لحظه که مي بيني آنقدر اين قلب حقير ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت

بيکرانش آن را لايق شمرده و بر گزيده. و تو هنوز متعجب و مبهوتي که اين افتخار و سعادت آسماني

چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و اين را هميشه به ياد داشته باشيد...بودن را باور کن و تا زماني که

زنده هستي با عشق زندگي کن.لازمه عشق يک ارتباط عارفانه است با تن پوشي از دعا و نيايش .در محلي آرام ،دلبستگي دنيوي را قطع کن و به هيچ چيز جز او

نينديش . .

وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن

، خودت را گم کن بگذار هيچ

نقشي از تو بر زمين نماند بال هايت را باز کن به سوي معبود حقيقي پرواز کن. از او بخواه گاهي مواقع

اختيار را از دست تو گرفته و به جايت تصميم بگيرد،

صدایت را به عرش کبریا برسان

تنها سعي کن براي چند لحظه به جز او همه چيز را فراموش

کني ....

آواتار آوا

چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشه !!!!!ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود.. به سایه ها دل نبند !راست گفت اماخوب ... هنوز خدا رو دارم!

دلتون آبی روحتون سبز


17:19 | نسرین |

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

به نگاهم خوش آمدی

س ل ا م

میدونید امروز داشتم به چی فکر میکردم؟به اینکه:

کاش نجار با میز و صندلی چوبی درخت میساخت

کاش من خورشید بودم تا قیر شب را ذوب میکردم

کاش میشد برای دیدن افکار جلوی آینه رفت

کاش میشد پالتویی را که تابستان به تنمان میکند را زمستان هم بپوشیم

کاش کاغذی سفید بودم تا نامه ای عاشقانه سیاهم میکرد

کاش میشد قفس را در پرنده محبوس کرد

کاش میشد آنقدر شتابزده گام بردارم که سایه ام هم به گرد پایم نرسد

راستی به این هم فکر میکردم :

آیا هزارپا تحمل صدای پاهایش را دارد؟


11:45 | نسرین |

دوشنبه پنجم شهریور 1386

....

میگن آدم مغرور از سایه اش انتظار سلام داره!

 

اما من چنین انتظاری از سا یه م ندارم

 

پس چرا بهم میگن مغرور؟

 

(این پست ویرایش شد)


16:34 | نسرین |

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386

تولد من

بی بهانه سلام........

امروز27مرداد تولدمه ، تكرار مرگ آلوده ي روزمره گي هام !نمیدونم چرا منتظر تبریک یه عده ای هستم .....

یکسال به مرگ نزدیک شدم

خدای خوبم 17سالگی را تنها با تو جشن میگیرم تویی که تنها همراه منی با من همراه شدی پس در این مرداد گرم و در این

افق روشن پنجره را باز میکنم با لذت هر چه بیشتر هوا را به نیش میکشم همه ی خاطرت را میسوزانم و به صورت آهی سرد

از دهانم خارج میکنم و من تولد 17سالگی را با تو جشن میگیرم!

  

دوستان خوبم

قرار بود مدتها پیش جواب اون تست های روانشناسی رو توی وبم بگذارم اما متاسفانه به دلیل مشکلاتی که داشتم تا امروز نتونسته بودم آپ کنم

اما حالا آماده م که اینکارو انجام بدم:

افرادی که گزینه های تماشا گر *فواره کوچک*مفعول و حرکت افقی را انتخاب کرده اند بیشتر با این خصوصیات شناخته شده اند:

بیزار از رفتار های اجتماعی سرگرم با تخیلات خود متواضع دوستدار تنهایی جامعه گریز بزرگ کننده مسائل کوچک کینه جو قادر به دفاع از خود نیستند از خود راضی نیستند غرور معنای زیادی براشون نداره

اهل مشورت نیستند و به خاطر حوادثی که تا کنون رخ نداده و شاید هم هرگز رخ ندهند خود را رنج میدهند

 

 

افرادی که گزینه های بازیکن*آتشفشان* فاعل و حرکت عمودی را انتخاب کرده اند بیشتر با این خصوصیات شناخته شده اند:

 

به آینده زیاد فکر میکنند استقلال زیاد دارند طرفدار مقام هستند و خواستار شهرت احساس حقارت بسیار کم در وجودشان است به توانایی های خود شک ندارند هرگز تسلیم نمیشوند خواستار تجربه های تازه اند از

افسردگی مصونیت دارند غرور زیادی دارند و بیشر از هر چیز به خود اهمیت میدهند

 

 

به همه ی شما عزیزان توصیه میکنم از جاده عدالت خارج نشوید! در ضمن این مطالب به طور محکم صحیح نیست اما میتونید روشون حساب کنید یه عده ای هم جوابایی داده بودند که فکر میکنم شخصیت مرموزی دارند مثل....

جواب سوال آخری هم بسته به تستای دیگه ای هست که فعلا نمیشه در موردش توضیحی داد

خوب عزیزان آرزو میکنم دلاتون همواره آبی باشه

خدانگهدار

 

 


0:33 | نسرین |

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

س ل ا م

سلام به همه ی دوستان گلم

آرزو میکنم که دلتون سرشار از شادیها باشه

ازاونجایی که به قول شماها وبلاگ من یه وب تک بعدیه و موضوعش یکمی تکراری شده خواستم از امروز درمورد موضوعای دیگه هم بنویسم و متنوعترش کنم اینجور بهتره نه؟

باید بگم که من علاقه ی زیادی به روانشناسی دارم   پس توی این پست چندتایی تست روانشناسی

 مینویسم شما میتونید با فکر کردن روی اونا به نتیجه ها

 و جواب های  جالبی برسید

با حواس کاملا جمع متمرکز بشید روی سوالات

حتما با نظرهاتون پاسخ هاتونو با من در میون بذارید نکات خوبی را در مورد شخصیتتون درمییابید چون

 من در پست بعدی میگم که هر گزینه ای مربوط به چه نوع شخصیتی هست

دلاتون همواره آبی

راستی اینم بگم که اگرچه این مطلب درمورد ابی عزیز نیست اما هنوز هم این وب تقدیم اونه

و اما تست ها:

۱- چه طور تو جاده ی زندگی حرکت میکنی؟افقی یا عمودی؟

 

۲- یه نفر میگه شب رسیده نفر دیگه میگه صبح در راه است؟تو چطور؟

 

۳- توی زندگی تماشاگری یا بازیکن؟

 

۴- کدام را انتخاب میکنی ؟آتشفشان یا فواره ای کوچک؟

 

۵-آیینه ی روح تو کجاست؟

 

 خدانگهدار

 

                                                                      NasriN  


11:23 | نسرین |

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم

 

توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست
يه درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولي زخم تبر
نه يه قلب تير خورده نه يه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
كندوي پاك دخيل و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ
مهمون سفره ي سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون به تن خستگيشون تبر زدن
تا يه روز تو اومدي بي خستگي
با يه خورجين قديميه قشنگ
با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب
يه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداي سبز خاك سربي ام
صدايي كه خنجرش رو بخداست
صدايي كه تو ي بهت شب دشت
نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
رقص دست نرمت اي تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه هام
كوبه هاي بي امونه تبره
تبري كه دشمنه هميشه ي
اين درخت محكم و تناوره

من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام
تو بزن، تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام
آخرين ضربه رو محكمتر بزن
 
 
 
خیلی ممنون از دوستای خوبم که همیشه ردپاشونو از وبلاگم میبینم
 
آرزو میکنم همیشه دلتون آبی باشه
 
اما 
 
من

من در امتداد حرف هایم


بسی از فعل امید

دور تر از دورم

 
 

0:9 | نسرین |

چهارشنبه سی ام خرداد 1386

29 خرداد

۲۹ خرداد  روز میلاد  ابی عزیز مبارک

امروز كه محتاج تو ام جاي تو خاليست
فردا كه مي اي به سراغم نفسي نيست
در خانه كسي نيست
نكن امروز را فردا بيا با مه
كه فردا نمي ماند كه از تقدير و فال ما
در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا ايينه رفتم كه بگيرم خبر از خود
ديدم در ايينه هم جز تو كسي نيست
من در پي خويشم به تو برخوردم اما
در تو شده ام گم به من دست رسي نيست
نكن امروز را فردا دلم افتاد زير پا
بيا اي نازنين اي يار دلم را از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا تويي تنها منم تنها
نكن امروز را فردا بيا با ما بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خالي
فردا كه مي ايي بسراغم نفسي نيست
در اين دنياي نا هموار
كه مي بارد به سر اوار
به حال خود مرا نگذار
رهايم كن از اين تكرار
ان كهنه درختم كه تنم غرقه برف است
حيثيت اين باغ منم خاروخسي نيست

10:10 | نسرین |

پنجشنبه دهم خرداد 1386


خواب
 
 
 
 
من هنوز خواب ميبينم که دوره دوره ي وفاست
که اعتبار عشق به جاست دنيا به کام آدماست
من هنوزم خواب ميبينم
من هنوز خواب ميبينم که اين خودش غنيمت
براي ديگرون يه خواب براي من حقيقته
من هنوزم خواب ميبينم
سوته دلان يکي يکي تموم شدن
سوته دلي نمونده غير از خود من
کسي که عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
هنوز تو قصه هاي من رنگ و ريا جا نداره
دروغ نميگن آدما دشمني معنا نداره
هنوز تو قصه هاي من هيچ کسي تنها نميشه
کسي به جرم عاشقي خسته و تنها نميشه
هنوز توي دنياي من هر آدمي يه آدمه
گل رو نميفروشن به هم گل مثل قلب آدمه
گل مثل قلب آدمه
سوته دلان يکي يکي تموم شدن
سوته دلي نمونده غير از خود من
کسي که عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
 
 
تقدیم به نونوش عزیز
 
 

11:51 | نسرین |

شنبه دوازدهم اسفند 1385


به تو عادت کرده بودم ای به من نزديک تر از من
ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم

لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو
تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو

من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه ی شب به تو هجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم

خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالی
من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالی

ستاره های سربی

ستاره هاي سربي - فانوسك هاي خاموش-

من و هجوم گريه از ياد تو فراموش!!

چو بال و پر گرفتي به چيدن ستاره

دادي منو به خاك اين غربت دوباره

دقيقه هاي بي تو

پرنده هاي خستن

آيينه هاي خالي

دروازه هاي بستن

××××

اگه نرفته بودي -

جاده پر از ترانه

كوچه پر از غزل بود

به سوي تو روانه...

اگه نرفته بودي

گريه منو نميبرد

پرنده پر نميسوخت

آيينه چين نميخورد..

اگه نرفته بودي و

اگه نرفته بودي..

×××××

شبانه هاي بي تو

يعني حضور گريه

با من نبودن تو

يعني وفور گريه

از تو به آينه گفتم

از تو به شب رسيدم

نوشتمت رو گلبرگ

تو رونفس كشيدم!!

از رفتن تو گفتم

ستاره در به در شد.

شبنم به گريه افتاد

پروانه شعله ور شد!!

××××××

اگه نرفته بودي

جاده پر از ترانه

كوچه پر از غزل بود

به سوي تو روانه....

اگه نرفته بودي

گريه منو نميبرد

پرنده پر نميسوخت..

آينه چين نميخورد

اگه نرفته بودي و اگه نرفته بودي

ستاره هاي سربي

فانوسك هاي خاموش

من و هجوم گريه

از ياد تو فرامووووووووشششششششششش


19:42 | نسرین |

شنبه دوازدهم اسفند 1385

خاکستری

روح بزرگوار من دلگيرم از حجاب تو
شكل كدوم حقيقته چهره بي نقاب تو

وقتي تن حقيرمو به مسلخ تو ميبرم
مغلوب قلب من نشو ستيزه كن با پيكرم
اسم منو از من بگير تشنه معني منم
سنگين بار تن برام ببين چه خسته ميشكنم

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت
چه ياس بي نهايتي نديم من بود
فصل بد خاكستري تسليم و بي صدا گذشت
چه قلب بي سخاوتي حريم من بود
دژ خيم بي رحمه تنم به فكر تاراژه منه
روح بزرگواره من لحظه معراج منه
فكر نجات من نباش مرگ منو ترانه كن
هر شعرمو به پيكرم رشته تازيانه كن

وقتي تن حقيرمو به مسلخ تو ميبرم
مغلوب قلب من نشو ستيزه كن با پيكرم
اسم منو از من بگير تشنه معني منم
سنگين بار تن برام ببين چه خسته ميشكنم


19:34 | نسرین |

شنبه دوازدهم اسفند 1385

طپش

بین این همه غریبه تو به آشنا می مونی
حرفهای تلخی که دارم من نگفته تو میدونی

من پر از حرفهای تازه عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه اما تشنه شنفتن

صدای ترد شکستن مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه طعم خنده هامه

گرمی دست نوازشگر تو مرحم زخمهای کهنه منه
طپش چشمه خون تو رگ من تشنه همیشه با تو بودنه

مل مل ابری دستات پر رحمت مثل بارون
ساکت نجیب چشمات پر غربت بیابون

واسه این تن برهنه ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن مثل رویا ناشناسه

مثل حس کردن و دیدن عاشق منظره هائی
داشتن سازه و پارچه پرده پنجره هائی

گرمی دست نواشگر تو مرحم زخمهای کهنه منه
طپش چشمه خون تو رگ من تشنه همیشه با تو بودنه


19:31 | نسرین |

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

تحمل کن

تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه من
به ياد دلخوشيهاي فراموش
جهان كوچك من از تو زيباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تكرار اسم ساده تو ست
صدايي از منه عاشق اگر هست


منو نسپار به فصل رفته عشق
نذار كم شم من از آينده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوشه بخشاينده تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردمو يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم


نذار از رفتنت ويرون شه جانم
نذار از خود به خاكستر بريزم
كنار من كه وا ميپاشم از هم
تحمل كن، تحمل كن عزيزم
به من فرصت بده رنگين كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حديث تازه عشق توام من
به پايانم نبر از نو بيآغاز

منو نسپار به فصل رفته عشق
نذار كم شم من از آينده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوشه بخشاينده تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردمو يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم

11:33 | نسرین |

شنبه بیست و یکم بهمن 1385

عطر تو


همین امشب فقط امشب فقط بغض من باش
همین امشب فقط مثل خوده
عاشق شدن باش
در آوار همه آینه ها
تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این
زندون تن باش

رو گلدون رفاقت
بریز عطر سخاوت
بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان
ای درد را درمان
ای سخت و آسان
آغاز را پایان

ببار ای ابرکم
بر من ببار و تازه تر شو
ببار و قطره قطره
نم نمک آزاده تر شو
توی این باغ پر از برگ
و پر از خواب ستاره
اگه پر میوه ای پر سایه ای
افتاده تر شو

رو گلدون رفاقت
...

امشب ببین که دست من
عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم
نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من
به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکر
بیا به جنگ تن به تن

ببار ای ابرکم
...

رو گلدون رفاقت
...

19:53 | نسرین |

پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385

اونی که میخواستم

 

 

اونی که میخواستم دلمو شکستو

به پای یک عشق جدید نشستو

چشم روی آرزوم همیشه بستو

اونی که میخواستم مثل اشک چکیدو

تو طول راه باز یه کسیرو دیدو

به آرزوش انگار دیگه رسیدو

به خاطر هیچی ازم جدا شد

                                          **اونی که میخواستم منو برد بهشتو**

اسمه منو رو سر درش نوشتو

بهونه کرد بازیه سرنوشتو

 

فکر کنم این دفعه دیگه همه چیز تموم شده باشه

از این به بعد دنباله یکی میگردم در مورده اون آپ کنم

 گفتش دعا بی اثره

**فدای سرت ...**

 

تو که همسایه ی مهتاب منی تو که آرام دل و جان منی تو که معصوم ترین خواب منی      

 

من به امید تو این پنجره را می گشایم که به بوی گل یاس خانه را پاک از اندوه

 

کنی حالت سخت پریشانی استوارش چو دل کوه کنی   اگر آیی تو به همراه بهار

 

دردها میمیرند  اشکها از سر شوق  می بارند  بلبلان سرمست با نوای زیبا

 

مژده ی سبز بهار می آرند  ولی ای پاک ترین خاطراتم تو که

 

امروز درون مه تردید دلت حیرانی شاید آن روز که آیی

 

من نباشم و تو به خاطر تنهایی منی

 

 

 

بوی تلخ باران برگ برگ خاطراتم را ورق می زند و به باد پائیزی می سپارد

          نگاه کن:

 وقتی برگهای پائیزی را دیدی وخش خش گام تو آنان را به نابودی

کشاندمرا به یاد آر.

هر زمان زیر باران پائیزی قدم زنان وسرخوش رفتی اشکم را به یاد آر.!!

وقتی کنار آبی دریا ساحل دریا را دیدیدل دریایی ام را به یاد آر.!!

به یاد آر که تو این دریای مواج وخروشان را مرداب کردی.

اگر به کوه رفتی استواریم را در عشقت به یاد آر! وهمزمان با دیدن تخته سنگهای سخت خارای

بی رحم دلت را به یادآر!!!

               میدانی بعد از رفتن تو  زمزمه  هایم شنیدن دارد:

من غم فروشی دوره گردم وبا شادی بیگانه امتنهائی را دوست دارم

وهمراز و همراه نامردمی هایم.

از دنیا گریزانم واز کامرانیها چیزی نمیدانم من مرداب عظیم دردها و رنج هایم.

آرزوها وخنده های طلائی را نمی شناسم چون معبود ناکامی ها هستم.

من ارمغان آورنده ناامیدی هایم وهرگز الهه شادی را ندیدم.

از امواج کف آلود دریای بیکران زندگی نفرت دارم.مهر نوش تنهایم

من غم فروش بی خانمان خاکستر پروانه ام. پروانه سوخته بال.

ودیکر حتی اشک را دوست ندارم ودیوانه ای هستم که آرامش نمی یابم.

خداوندا..............

چرا عشق آفریدی؟

چرا عشق های باطل آفریدی؟

خدایا..............

اگر عاشق شدن جرم و گناه است

چرا سیمای زیبا آفریدی؟ 

         اگر عاشقی گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

              دیگر آن نگاه جستجوگر همیشگی دنبال من نیست.

نمی گویم دنبال یک عشق تازه میگردی اما کوله بارت را بسته ای و ومی روی.

 همه حیرت

 من از این است که چرا نمی مانی و نمیدانم مسافر کجائی؟ نمی دانم در

این قرن بی وفائی

کجا خواهی رفت؟

من میدانم که اشتباه کرده ام.اما تو فکر نمی کنی تاوان من از اندازه

اشتباه من خیلی زیادتر

شده است.این همه دلتنگی این همه اشک این همه تحمل دوری.

این همه شنیدن صدای سرد

 تو که از شکنجه هم بدتر است.

اما بدان برای من این اشکها  دلخوری ها  و فاصله ها هم عالمی دارند.

شاید اگر این فاصله

ها نبودند این همه دلم برایت تنگ نمیشدواین همه به تو فکر نمیکردمو

این همه قدر تو را

نمی دانستم.

ای زندگی باور نکن که دیگر تو را باور کنم

ای کاش در چشم هایت تردید را ندیده بودم یا از همان اول از عشق ت

رسیده بودم .

ای کاش آن شبی که رفتم از آسمان گل بچینم جای گل برایت پروانگی

چیده بودم.

گل ها را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی.آن شب را نمیدانم اما تا

صبح لرزیده بودم.

آن شب تو با خود نگفتی که بر سر من چه آمد.نگفتی که از دست تو

من رنجیده بودم.

دیوانه ات گشتم ٬ تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم.چشم هایت پی

 دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.

       درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد

                 آسمان غم گرفت

                          هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.

                                            آنکه سامان غزلهایم از اوست

                                                      بی سرو سامانیم را حس نکرد.

 آهی از ته دل به خاطر گذشته هاتبسمی خشک و سرد به خاطر

آینده ای نامعلوم

که در پیش دارم وخنده هائی همراه بغض کشنده چندین ساله که

در سینه حبس اش کرده ام.

 

 


16:0 | نسرین |

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

نظر بدید

هیشکی نظر نمیدههههههههههههه

23:23 | نسرین |

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

شادمهر

تقدیم به دوست عزیزم که خیلی شادمهرو دوست داره

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينه‌ها به انتظار نشسته بود

مي‌خواست كه از اينجا بره اما نمي‌دونست كجا
دلش پر از گلايه بود ولی نمی‌دونست چرا

دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عكسای يادگاری‌شو ، برای ما گذاشت و رفت

دل كه به جاده می‌سپرد كسي اونو صدا نكرد
نگاه عاشقونه‌ای برای اون دعا نكرد
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينه‌ها به انتظار نشسته بود

مي‌خواست كه از اينجا بره اما نمي‌دونست كجا
دلش پر از گلايه بود ولی نمی‌دونست چرا

دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عكسای يادگاری‌شو ، برای ما گذاشت و رفت

دل كه به جاده می‌سپرد كسي اونو صدا نكرد
نگاه عاشقونه‌ای برای اون دعا نكرد

حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه
تو لحظه‌های بی‌كسيش پرنده پر نمی‌زنه

با كوله بار خستگی ، تو جاده‌های خاطره
مسافر خسته من ، يه عمره كه مسافره

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينه‌ها به انتظار نشسته بود

مي‌خواست كه از اينجا بره اما نمي‌دونست كجا
دلش پر از گلايه بود ولی نمی‌دونست چرا

دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عكسای يادگاری‌شو ، برای ما گذاشت و رفت

دل كه به جاده می‌سپرد كسي اونو صدا نكرد
نگاه عاشقونه‌ای برای اون دعا نكرد

حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه
تو لحظه‌های بی‌كسيش پرنده پر نمی‌زنه

با كوله بار خستگی ، تو جاده‌های خاطره
مسافر خسته من ، يه عمره كه مسافره
حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه
تو لحظه‌های بی‌كسيش پرنده پر نمی‌زنه

با كوله بار خستگی ، تو جاده‌های خاطره
مسافر خسته من ، يه عمره كه مسافره
 
 

22:49 | نسرین |